من هر از گاهی دلم را روی کاغذ می تکانم می نویسم ...می نویسم درد خود را با مداد بی زبانممی نویسم از جفاها ، از فریادهای بی صدایم ، که در جریان طوفان درونم غرق گشتند می نویسم از فرصتها ، فرصت رعد شدن ، برق زدن ، رنگ باران دیدن انحنای تکرار ، همه ی فلسفه ی این شبها می نویسم ار پیچ و خمهای پریشانی ها و من تنها می نویسم از امروز یادگار دیروز غصه های فردا اندک فاصله ی پس فردا سرنوشت جاری می نویسم که روزها رفتند و من دیگر نمی دانم کدامینم!!!آن من سرسخت مغرور دیروزم ؟!یا من مغلوب امروزم ؟!!
سكوت عشق برايم خيلئ سخت است
ائ خدائ من به من عاشق درمانده كمك كن
ائ خدا چگونه سكوت عشق را تحمل كنم
درحالئ كه ازاسير عشق درحال مرگ به سر مئ برم


هیس . سکوت کن در محضر عشق تنها باید بی کلام سخن گفت . فریاد را با سکوت نوشتم تا فقط او بخواندش........
دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من بیا درد دل افشا کن مداوا کردنش با من
محبوب رویایی من
در این بیکران هستی هر گوشه چشم به دنبال تو دارم
به هر سو که می نگرم گویی تو را می بینم که ایستاده ای و لبخند زنان مرا نظاره می کنی
تمام وجودم، قلب و روح و عشقم همه در تمنای نگاه مهربانت هر لحظه پر می کشد
و گویی عطر دلاویز حضورت را در سر تا سر وجودم احساس می کنم
دل و جانم از شوق حضورت سرمست و حیران است
و خزان زندگیم بهاران
تو مرا جان دگر بخشیدی و من احساس می کنم این تولد دوباره را هر لحظه
زمین و آسمان و شب و روز
گل و ستاره و آفتاب و مهتاب
و تمام زیباییها همه نشانی از تو دارند برایم
تویی که دوستت دارم از دل و جان.
در خاطرم گل کن شبی تا خویش را پیدا کنم
سرگشتگی های تو را در خویشتن معنا کنم
ای نوبهار گمشده، ای کاش در چشمان تو
مثل قناری ها شبی بغض دلم را وا کنم
ای مسافر غریب ... در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم ... با تو در همین مسیر !
از کویر سوت و کور ... تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر !
این تویی در آن طرف ... پشت میله ها رها
این منم در این طرف ... پشت میله ها اسیر

آرام ميبارد باران
ببار بر من ای باران
قطره های باران بر صورتم می خورند
من چترم را ميبندم و کنار ميگذارم و
خودم را به باران ميسپارم
باران با قطره هايش چهره ام را نوازش
ميکند
بر لبانم مينشيند
چشمانم را ميبندم
صورتم را بوسه باران ميکند
بر گردنم ميلغزد و روی شانه هايم مکثی
ميکند
مرا از عشق خيس کن باران
مرا ازشور لبريز کن باران
قطره های باران به آرامی از شانه هايم
پايين می روند
باران روی تمام بدنم نشسته است
باران شديد می شود
لباس بر اعضای بدنم می چسبد
مثل زندانی که برای بوييدن آزادی صورت
خود را به ميله های زندان می چسباند،
بدنم خود را به لباسها می چسباند
يک رعد
و ناگهان باران بند ميايد
و احساس آرامش مطلق...

این وبلاگ متعلق به عروسه آسمونا می باشد